رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
غرور طاووس | ویکتوریا هولت
#11
بعد از ظهر بود که به طرف آکلندهال رهسپار شدم. در دو طرف جاده درختان بلوط با غرور و زیبایی قد کشیده بودند. شاخه های پر برگ آنها در هم پیچیده شده بود که همیشه باعث رنجش من بود. چون نمی توانستم از آن جا آکلندهال را ببینم.
به زودی در خم جاده پیچیدم، که باعث نشاط من شد چون دیگر هیچ رهگذری نمی توانست مرا ببیند.
وقتی که به قصر نزدیک شدم و آن جا را دیدم از هیجان نفسم بند آمده بود، آن قصر بسیار با شکوه بود. از آن سوی رودخانه آن جا را همیشه جالب می دیدم. اما وقتی که رو به روی آن ایستادم به خود لرزیدم. حتی به مادرم حق دادم که چرا نمی توانست روزهای خوب گذشته را فراموش کند. چقدر برای او ترک این جا دردناک بوده و همیشه می گفت: این قصر به دستور یکی از تئودورهای خاندان سلطنتی بازسازی شده و از قرن هجدهم تاکنون به همان صورت باقی مانده است و حتی وقتی هنری هشتم به دیدن آکلندهال آمد به دستور او آجرکاری های زیبا و دلپذیر به کار بردند. دروازه قصر برای ورود دشمنان غیرقابل دسترس بود.
از ایوانی که به حیاط مربوط می شد گذشتم و رو به روی درب بزرگی که از چوب بلوط ساخته شده بود ایستادم. زنگی قدیمی روی درب جاسازی شده بود. زنجیر آن را کشیدم و گوش به صدای دلنشین آن دادم. در عرض یک ثانیه درب باز شد و متوجه شدم که کسی از قبل منتظر ورود من بوده است.
آن مرد موقر و با شخصیت را فوراً شناختم، او ویلموت بود. چون از قبل راجع به او از بن زیاد شنیده بودم.
قبل از این که سخنی بگویم، گفت: دوشیزه جسیکا خیلی خوش آمدید. آقای هنریکر منتظر شما هستند.
احساس غرور و شخصیت کردم. پشت سر او به راه افتادم از چند سالن و راهرو گذشتم. یک مرتبه نگاهم به بالای یک بخاری دیواری گره خورد. روی آن نام کلاورینگ حک شده بود. از هیجان به لرزه در آمدم چون من هم یکی از اعضای کلاورینگ بودم که زمانی به این جا تعلق داشته اند و در این جا می زیسته اند.
در حین حرکت متوجه میز بزرگ چوبی شدم که پر از ظروف قدیمی برنجی بود. در دو طرف تالار دو دست جوشن گذاشته بودند و ما بین آنها تعدادی اسلحه آویزان شده بود. از سکویی که مخصوص میهمانان متشخص بود گذشتیم و به پله ها نزدیک شدیم. سر و صدای ضعیفی را که بیشتر به صورت نجوا بود می شنیدم. ویلموت به سرعت بالا را نگاه کرد. احساس کردم که پیشخدمت ها من را نگاه می کنند. وقتی ویلموت متوجه شد که من چیزی را شنیده ام گفت: به آنها حق بدهید چون برای اولین بار است که یکی از افراد کلاورینگ به این جا آمده است، از آن زمان...
_ حتماً از آن زمان که ما مجبور شدیم این جا را بفروشیم.
ویلموت به احترام من خودش را عقب کشید و سرش را به علامت تعظیم پایین انداخت و حرفی نزد.
به انتهای راهرو که رسیدیم و از پله ها بالا رفتیم. سپس گفت: خانم جسیکا، آقای هنریکر در اطاق پذیرایی منتظر شما هستند.
در بزرگ و سنگینی که از چوب بلوط ساخته شده بود باز کرد و با صدای بلند گفت: خانم جسیکا کلاورینگ. و من داخل شدم.
هنریکر روی صندلی چرخدارش نشسته بود و تا مرا دید، به سوی من هدایتش کرد و در حالی که می خندید فریاد کشید: بالاخره آمدی؟ به خانه اجدادیت خوش آمدی. در همین حین صدای آهسته درب را شنیدم که بسته شد.
پرسید: فکر نمی کنی خنده دار است؟ دوشیزه اوپال جسیکا کلاورینگ، ملاقات کننده من.
جالب است نام من اوپال است و این اوپال بود که برای شما ثروت آورد.
اما فراموش نکن که خیلی خوب از این ثروت استفاده کرده ام. بیا و بنشین، بعداً اطاق ها را نشانت می دهم و در حالی که شانه هایش از یک شادی مرموز می لرزید گفت:
آیا به خانواده ات گفتی که با من آشنا شده ای؟
_ نه
_ ای دختر عاقل، هر چه دیرتر بهتر. چون از یک مشت گفتگو، قدغن و دعوا نجات پیدا کردی. متوجه شده ام که تو هم مثل من یاغی هستی...
هر دو به خنده افتادیم و این اولین قدم ما به سوی وابستگی بود.
گفتم: پس شما من را تشویق می کنید که به این جا بیایم، حتی اگر خانواده ام قدغن کنند.
_ کاملاً همین طور است و چه اندازه برای تو مفید هست. اگر این تجارب را بیاموزی و به بد بودن و یا خوب بودن فکر نکنی. همین طور برای تو خوب است که مرا بهتر بشناسی.
من مرد شریری هستم و اندوخته ای جمع کردم و خانه ای خریدم که به عقیده شما مناسب افرادی چون من نبود. مهم نیست، بگذریم... اما من این جا را با مشقت به دست آوردم. با عرق جبین و رنج دست هایم صاحب شدم و با کلنگ زدن، بیل زدن و با چنگک و... این خانه را به دست آوردم و گمان می کنم این خانه حق من بوده و این جا شبیه به زیباترین اوپالی است که تا کنون از سنگی استخراج کرده ام. این خانه مثل اشعه سبز گرین فلش است.
_ یک بار دیگر هم این اسم گرین فلش را از تو شنیده بودم. گرین فلش چیست؟
لحظه ای مکث کرد . چشمانش غرق در رویا شد و سپس گفت: داستان گرین فلش مهم نیست، مهم این است که من هر آنچه که می خواستم به دست آوردم. از همان زمانی که مثل یک نوکر با لباس مخصوص پشت درشکه می ایستادم... درست مثل یک پادو.
_ شاید شما کلاورینگ ها بگویید مگر چه شخصیتی بودی که زیر چشمی به این نوع زندگی چشم دوختی و آرزوی آن را کردی که به دست آوری. اما تو یکی از آنها نیستی، هستی؟ جسیکا، تو آزادی. به همین دلیل ما یکدیگر را می فهمیم و اکنون می خواهم تو را به مخفیگاه مخصوصم ببرم. جایی که هیچ کس اجازه ورود به آنجا را ندارد. درست از وقتی که... بگذریم خوب من حاضرم زیباترین چیزی که اول اسم تو را تشکیل می دهد و از دیدن آن خوشحال می شوی نشانت بدهم و این یکی از آن چیزهایی است که می خواستم به خاطرش به خانه من بیایی. پشت سر من بیا.
صندلیش را در امتداد سالن به حرکت درآورد. عصایی در گوشه اطاق بود برداشت و از روی صندلی بلند شد و به آن تکیه داد. دری را باز کرد. اطاقی کوچک پدیدار شد که با طی کردن دو پله به آن وارد شدیم. دیوارهای اطاق بسیار زیبا و کنده کاری شده و پنجره هایش سرب اندود بود. آن جا قفسه ای وجود داشت که درب آن قفل بود. آن را گشود. گاوصندوقی در آن جا قرار داشت. دسته آن را چرخاند و درب آن باز شد.
چندین جعبه را از آن خارج کرد و گفت: پشت این میز بنشین، می خواهم زیباترین اوپال هایی را که تا کنون استخراج کرده ام به تو نشان بدهم.
پشت یک میز نشست و من در کنار او قرار گرفتم. درب یکی از قوطی ها را گشود. درون آن با مخمل تزیین شده بود و در وسط آن سوراخی بود که در آن چندین جواهر زیبا جای گرفته بودند. هرگز در زندگیم چنین سنگ های قیمتی ندیده بودم. در ردیف بالاسنگ های درشتی بود که با رنگ های آبی و سبز می درخشیدند.
در ردیف دوم سنگ هایی به رنگ آبی تیره متمایل به ارغوانی و همه در یک اندازه، جای گرفته بودند و در ردیف آخر همگی سیاه رنگ بودند با ته رنگی از قرمز و سبز و مثل شعله های آتش می سوختند.
او گفت: ببین همگی مثل نام تو می درخشند. نظرت چیست؟
در حالی که مات و متحیر می نگریستم گفتم: هرگز در زندگی این قدر یاقوت و الماس یک جا ندیده بودم و فکر نمی کنم در دنیا دوست داشتنی تر از این ها وجود داشته باشد.
به آرامی یکی از سنگ ها را لمس کرد و گفت: این سنگ آبی تیره را در یک رگه طلا پیدا کردم و نامش را ستاره شرق گذاشتم.
همه این ها نام گذاری شده اند. ستاره شرق را به آسانی در آسمان نمی توان دید. هم زمان با غروب خورشید یک لحظه در آسمان پدیدار می شود. ستاره شناسان او را بیشتر در شب های کریسمس دیده اند. این سنگ بی نظیر است. اصلاً همه آنها بی نظیر هستند. شاید فکر می کنی همگی آنها شبیه یکدیگر هستند. اما اشتباه می کنی. آنها مثل انسان ها هستند. آیا تا به حال دو انسان را دیده ای که در همه چیز یکسان باشند؟ در این مجموعه غرور من خفته است.
_ آیا قصد فروش آنها را داری؟
_ پیشنهاد جالبی است اما هنوز هیچ قیمتی نتوانسته اند روی آنها بگذارند. اینها متعلق به من هستند و من متعلق به آنها و تمام ثروت دنیا را با آنها عوض نخواهم کرد.
_ آیا همه را به یک اندازه دوست داری؟
_ بله، مثلاً به این نگاه کن. در آن اشعه سبزی است که به قیمت یکی از پاهای من تمام شد. مشتش را محکم به پایش زد و در حالی که به سنگ نگاه می کرد گفت: تو برای من خیلی عزیزی و به خاطر همین تو را می پرستم. مثلاً این یکی را ببین اسمش را گرین لیدی گذاشتم و این اسم گربه ای بود که زمانی به من تعلق داشت.
آیا راه رفتن یک گربه را دیده ای که چگونه با غرور و فریبندگی می خرامد؟ به همین دلیل این نام برازنده این سنگ است. او گربه ای ماده و دارای چشمانی سبز بود به این دلیل نمی خواهم آن را بفروشم. جسیکا به این نگاه کن به شکل قلب است. رنگ ارغوانی آن مناسب یک تاج سلطنتی است.
جعبه های دیگر را هم باز کرد. مجموعه ای از سنگ هایی را دیدم که با اشعه های سبز، قرمز، آبی تیره و سیاه دیده می شدند. درباره همه آنان صحبت کرد و من از اشتیاق او متحیر بودم. جعبه ای را باز کرد که خالی بود و در میان آن سوراخی با مخمل سیاه قرار داشت و مشخص بود که فقط متعلق به یک سنگ است.
پرسیدم: این جای چیست؟
به سوی من برگشت. چشمانش را تنگ کرد و در حالی که دهانش به سختی باز می شد گفت: روزی در این جا _ اشعه سبز در غروب _ یا گرین فلش لمیده بود.
منتظر ماندم اما دیگر چیزی نگفت. قیافه اش عصبانی بود و آرواره هایش را به روی هم می فشرد.
پرسیدم: آیا جواهر مخصوصی بود؟ با چشمانی پر درد فریاد کشید: نمونه آن هرگز در دنیا پیدا نخواهد شد. آن با ارزش ترین ثروت بود. باید آن را می دیدی تا حرفم را باور کنی.
_ برای چه آن اتفاق افتاد؟
_ آن را دزدیدند.
_ چه کسی دزدید؟
ساکت بود و به من نگاه می کرد. به خوبی مشخص بود که گم شدن آن سنگ چقدر او را آشفته کرده.
_ چه زمانی آن را دزدیدند؟
_ خیلی وقت پیش، قبل از این که تو به دنیا بیایی.
_ و در تمام این مدت آن را نیافتی؟
سرش را تکان داد و سپس در جعبه را بست و در گاو صندوق در کنار جعبه های دیگر گذاشت. درب آن را قفل کرد، به طرف من بازگشت و خندید. اما این بار خنده اش با دیگر خنده ها فرق می کرد.
_ برویم و کمی چای بنوشیم. گفته ام چای را ساعت چهار حاضر کنند، بیا تا به سالن بر گردیم.
امضا mark
    


پاسخ
 سپاس شده توسط sama9669


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان